تبلیغات اینترنتیclose
( دلسرد ) قصه ام ديگر زنگار گرفت‌ (سهراب سپهری)
پیچک ( سهراب سپهری )
شعر و ادب معاصر پارسی



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 28 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی |


دلسرد
*
قصه ام ديگر زنگار گرفت‌: 
با نفس هاي شبم پيوندي است‌. 

پرتويي لغزد اگر بر لب او، 
گويدم دل : هوس لبخندي است‌. 

خيره چشمانش با من گويد: 
كو چراغي كه فروزد دل ما؟ 
هر كه افسرد به جان ، با من گفت‌: 
آتشي كو كه بسوزد دل ما؟ 
خشت مي افتد از اين ديوار. 
رنج بيهوده نگهبانش برد. 
دست بايد نرود سوي كلنگ‌، 
سيل اگر آمد آسانش برد. 

باد نمناك زمان مي گذرد، 
رنگ مي ريزد از پيكر ما. 
خانه را نقش فساد است به سقف‌، 
سرنگون خواهد شد بر سر ما. 

گاه مي لرزد باروي سكوت‌: 
غول ها سر به زمين مي سايند. 
پاي در پيش مبادا بنهيد، 
چشم ها در ره شب مي پايند! 

تكيه گاهم اگر امشب لرزيد، 
بايدم دست به ديوار گرفت‌. 
با نفس هاي شبم پيوندي است‌: 
قصه ام ديگر زنگار گرفت‌.

 

سهراب سپهري

برچسب ها : ( دلسرد ) قصه ام ديگر زنگار گرفت‌ (سهراب سپهری),

موضوع : مرگ رنگ صفحه اول, | بازديد : 315