تبلیغات اینترنتیclose
( مرغ افسانه ) پنجره اي در مرز شب(سهراب سپهری)
پیچک ( سهراب سپهری )
شعر و ادب معاصر پارسی



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 1 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |


مرغ افسانه
*
پنجره اي در مرز شب و روز باز شد 
و مرغ افسانه از آن بيرون پريد. 

ميان بيداري و خواب 
پرتاب شده بود. 
بيراهه فضا را پيمود، 
چرخي زد 
و كنار مردابي به زمين نشست‌. 
تپش هايش با مرداب آميخت‌. 
مرداب كم كم زيبا شد. 
گياهي در آن روييد، 
گياهي تاريك و زيبا. 
مرغ افسانه سينه خود را شكافت‌: 
تهي درونش شبيه گياهي بود . 
شكاف سينه اش را با پرها پوشاند. 
وجودش تلخ شد: 
خلوت شفافش كدر شده بود. 
چرا آمد ؟ 
از روي زمين پر كشيد، 
بيراهه اي را پيمود 
و از پنجره اي به درون رفت‌. 

مرد، آنجا بود. 

انتظاري در رگ هايش صدا مي كرد. 
مرغ افسانه از پنجره فرود آمد، 
سينه او را شكافت 
و به درون او رفت‌. 
او از شكاف سينه اش نگريست‌: 
درونش تاريك و زيبا شده بود. 
و به روح خطا شباهت داشت‌. 
شكاف سينه اش را با پيراهن خود پوشاند، 
در فضا به پرواز آمد 
و اتاق را در روشني اضظراب تنها گذاشت‌. 

مرغ افسانه بر بام گمشده اي نشسته بود. 
وزشي بر تار و پودش گذشت‌: 
گياهي در خلوت درونش روييد، 
از شكاف سينه اش سر بيرون گشيد 
و برگ هايش را در ته آسمان گم كرد. 
زندگي اش در رگ هاي گياه بالا مي رفت‌. 
اوجي صدايش مي زد. 
گياه از شكاف سينه اش به درون رفت 

و مرغ افسانه شكاف را با پرها پوشاند. 
بال هايش را گشود 
و خود را به بيراهه فضا سپرد. 

گنبدي زير نگاهش جان گرفت‌. 
چرخي زد 
و از در معبد به درون رفت‌. 
فضا با روشني بيرنگي پر بود. 
برابر محراب 
و همي نوسان يافت‌: 
از همه لحظه هاي زندگي اش محرابي گذشته بود 
و همه روياهايش در محرابي خاموش شده بود. 
خودش را در مرز يك رويا ديد. 
به خاك افتاد. 
لحظه اي در فراموشي ريخت‌. 
سر برداشت‌: 
محراب زيبا شده بود. 
پرتويي در مرمر محراب ديد 
تاريك و زيبا. 

ناشناسي خود را آشفته ديد. 
چرا آمد؟ 
بال هايش را گشود 
و محراب را در خاموشي معبد رها كرد. 

زن در جاده اي مي رفت‌. 
پيامي در سر راهش بود: 
مرغي بر فراز سرش فرود آمد. 
زن ميان دو رويا عريان شد. 
مرغ افسانه سينه او را شكافت 
و به درون رفت‌. 
زن در فضا به پرواز آمد. 
مرد در اتاقش بود. 

انتظاري در رگ هايش صدا مي كرد 
و چشمانش از دهليز يك رويا بيرون مي خزيد. 
زني از پنجره فرود آمد 
تاريك و زيبا. 

به روح خطا شباهت داشت‌. 
مرد به چشمانش نگريست‌: 
همه خواب هايش در ته آنها جا مانده بود. 
مرغ افسانه از شكاف سينه زن بيرون پريد 
و نگاهش به سايه آنها افتاد. 
گفتي سياه پرده توري بود 
كه روي وجودش افتاده بود. 
چرا آمد؟ 
بال هايش را گشود 
و اتاق را در بهت يك رويا گم كرد. 

مرد تنها بود. 
تصويري به ديوار اتاقش مي كشيد. 
وجودش ميان آغاز و انجامي در نوسان بود. 
وزشي نا پيدا مي گذشت‌: 
تصوير كم كم زيبا ميشد 
و بر نوسان دردناكي پايان مي داد. 
مرغ افسانه آمده بود. 
اتاق را خالي ديد. 


و خودش را در جاي ديگر يافت‌. 
آيا تصوير 
دامي نبود 
كه همه زندگي مرغ افسانه در آن افتاده بود؟ 
چرا آمد؟ 
بال هايش را گشود 
و اتاق را در خنده تصوير از ياد برد. 

مرد در بستر خود خوابيده بود. 
وجودش به مردابي شباهت داشت‌. 
درختي در چشمانش روييده بود 
و شاخ و برگش فضا را پر مي كرد. 
رگ هاي درخت 
از زندگي گمشده اي پر بود. 
بر شاخ درخت 
مرغ افسانه نشسته بود. 
از شكاف سينه اش به درون نگريست‌: 
تهي درونش شبيه درختي بود. 
شكاف سينه اش را با پرها پوشاند، 

بال هايش را گشود 
و شاخه را در ناشناسي فضا تنها گذاشت‌. 

درختي ميان دو لحظه مي پژمرد. 
اتاقي با آستانه خود مي رسيد. 
مرغي به بيراهه فضا را مي پيمود. 
و پنجره اي در مرز شب و روز گم شده بود.

 

سهراب سپهري

برچسب ها : ( مرغ افسانه ) پنجره اي در مرز شب(سهراب سپهری),

موضوع : زندگي خواب هاصفحه اول, | بازديد : 373