تبلیغات اینترنتیclose
( شاسوسا )كنار مشتي خاك (سهراب سپهری )
پیچک ( سهراب سپهری )
شعر و ادب معاصر پارسی



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 1 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |


شاسوسا
*
كنار مشتي خاك 
در دور دست خودم ، تنها ، نشسته ام‌. 


نوسان ها خاك شد 
و خاك ها از ميان انگشتانم لغزيد و فرو ريخت‌. 
شبيه هيچ شده اي ! 
چهره ات را به سردي خاك بسپار. 
اوج خودم را گم كرده ام‌. 
مي ترسم‌، از لحظه بعد، و از اين پنجره اي كه به روي 
احساسم گشوده شد. 
برگي روي فراموشي دستم افتاد: برگ اقاقيا! 
بوي ترانه اي گمشده مي دهد، بوي لالايي كه روي چهره مادرم 
نوسان مي كند. 
از پنجره 
غروب را به ديوار كودكي ام تماشا مي كنم‌. 
بيهوده بود ، بيهوده بود. 
اين ديوار ، روي درهاي باغ سبز فرو ريخت‌. 
زنجير طلايي بازي ها ، و دريچه روشن قصه ها ، زير اين آوار
رفت‌. 
آن طرف ، سياهي من پيداست‌: 
روي بام گنبدي كاهگلي ايستاده ام‌، شبيه غمي . 
و نگاهم را در بخار غروب ريخته ام‌. 
روي اين پله ها غمي ، تنها، نشست‌. 

در اين دهليزها انتظاري سرگردان بود. 
«من » ديرين روي اين شبكه هاي سبز سفالي خاموش شد. 
در سايه - آفتاب اين درخت اقاقيا، گرفتن خورشيد را 
در ترسي شيرين تماشا كرد. 
خورشيد ، در پنجره مي سوزد. 
پنجره لبريز برگ ها شد. 
با برگي لغزيدم‌. 
پيوند رشته ها با من نيست‌. 
من هواي خودم را مي نوشم 
و در دور دست خودم ، تنها ، نشسته ام‌. 
انگشتم خاك ها را زير و رو مي كند 
و تصوير ها را بهم مي پاشد، مي لغزد، خوابش مي برد. 
تصويري مي كشد، تصويري سبز: شاخه ها ، برگ ها. 
روي باغ هاي روشن پرواز مي كنم‌. 
چشمانم لبريز علف ها مي شود 
و تپش هايم با شاخ و برگ ها مي آميزد. 
مي پرم ، مي پرم‌. 
روي دشتي دور افتاده 
آفتاب ، بال هايم را مي سوزاند ، و من در نفرت بيداري 
به خاك مي افتم‌. 
كسي روي خاكستر بال هايم راه مي رود. 

دستي روي پيشاني ام كشيده شد، من سايه شدم‌: 
«شاسوسا» تو هستي؟ 
دير كردي‌: 
از لالايي كودكي ، تا خيرگي اين آفتاب ، انتظار ترا داشتم‌. 
در شب سبز شبكه ها صدايت زدم‌، در سحر رودخانه‌، در آفتاب مرمرها. 
و در اين عطش تاريكي صدايت مي زنم:«شاسوسا» ! اين دشت آفتابي را شب كن 
تا من‌، راه گمشده اي را پيدا كنم‌، و در جاپاي خودم خاموش شوم‌. « شاسوسا» ، وزش سياه و برهنه‌! 
خاك زندگي ام را فراگير. 
لب هايش از سكوت بود. 
انگشتش به هيچ سو لغزيد. 
ناگهان ، طرح چهره اش از هم پاشيد ، و غبارش را باد برد. 
رووي علف هاي اشك آلود براه افتاده ام‌. 
خوابي را ميان اين علف ها گم كرده ام‌. 
دست هايم پر از بيهودگي جست و جوهاست‌. 

«من » ديرين ، تنها، در اين دشت ها پرسه زد. 
هنگامي كه مرد 
روياي شبكه ها ، و بوي اقاقيا ميان انگشتانش بود. 
روي غمي راه افتادم‌. 
به شبي نزديكم‌، سياهي من پيداست‌: 
در شب «آن روزها» فانوس گرفته ام‌. 
درخت اقاقيا در روشني فانوس ايستاده . 
برگ هايش خوابيده اند، شبيه لالايي شده اند. 
مادرم را مي شنوم‌. 
خورشيد ، با پنجره آميخته‌. 
زمزمه مادرم به آهنگ جنبش برگ هاست‌. 
گهواره اي نوسان مي كند. 
پشت اين ديوار، كتيبه اي مي تراشند. 
مي شنوي؟ 
ميان دو لحظه پوچ ، در آمد و رفتم‌. 
انگار دري به سردي خاك باز كردم‌: 
گورستان به زندگي ام تابيد. 
بازي هاي كودكي ام ، روي اين سنگ هاي سياه پلاسيدند. 
سنگ ها را مي شنوم‌: ابديت غم‌. 
كنار قبر، انتظار چه بيهوده است‌. 

«شاسوسا» روي مرمر سياهي روييده بود:
«شاسوسا»، شبيه تاريك من‌! 
به آفتاب آلوده ام‌. 
تاريكم كن‌، تاريك تاريك‌، شب اندامت را در من ريز. 
دستم را ببين‌: راه زندگي ام در تو خاموش مي شود. 
راهي در تهي ، سفري به تاريكي‌: 
صداي زنگ قافله را مي شنوي؟ 
با مشتي كابوس هم سفر شده ام‌. 
راه از شب آغاز شد، به آفتاب رسيد، و اكنون از مرز 
تاريكي مي گذرد. 
قافله از رودي كم ژرفا گذشت‌. 
سپيده دم روي موج ها ريخت‌. 
چهره اي در آب نقره گون به مرگ مي خندد:
«شاسوسا»! «شاسوسا»!
در مه تصوير ها، قبر ها نفس مي كشند. 
لبخند " شاسوسا " به خاك مي ريزد 
و انگشتش جاي گمشده اي را نشان مي دهد: كتيبه اي ! 
سنگ نوسان مي كند. 
گل هاي اقاقيا در لالايي مادرم ميشكفد: ابديت در شاخه هاست‌. 

كنار مشتي خاك 
در دور دست خودم ، تنها ، نشسته ام‌. 
برگ ها روي احساسم مي لغزند

 

سهراب سپهري

برچسب ها : ( شاسوسا )كنار مشتي خاك (سهراب سپهری ),

موضوع : دفتر آوار آفتاب صفحه اول, | بازديد : 546