تبلیغات اینترنتیclose
(از روي پلك شب ) شب سرشاري بود. ( سهراب سپهری )
پیچک ( سهراب سپهری )
شعر و ادب معاصر پارسی



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 ارديبهشت 1395 توسط سید مجتبی محمدی |


از روي پلك شب
*
شب سرشاري بود. 
رود از پاي صنوبرها، تا فراترها رفت‌. 


دره مهتاب اندود، و چنان روشن كوه‌، كه خدا پيدا بود. 

در بلندي ها، ما 
دورها گم‌، سطح ها شسته‌، و نگاه از همه شب نازك تر. 
دست هايت‌، ساقه سبز پيامي را مي داد به من 
و سفالينه انس‌، با نفس هايت آهسته ترك مي خورد 
و تپش هامان مي ريخت به سنگ‌. 
از شرابي ديرين‌، شن تابستان در رگ ها 
و لعاب مهتاب‌، روي رفتارت‌. 
تو شگرف‌، تو رها، و برازنده خاك‌. 

فرصت سبز حيات‌، به هواي خنك كوهستان مي پيوست‌. 
سايه ها برمي گشت‌. 
و هنوز، در سر راه نسيم‌. 
پونه هايي كه تكان مي خورد. 
جذبه هايي كه به هم مي خورد. 

 

 

سهراب سپهری

برچسب ها : (از روي پلك شب ) شب سرشاري بود. ( سهراب سپهری ),

موضوع : دفترحجم سبزصفحه اول , | بازديد : 35